ماجراهای مهد
صدرا و باباش در لابی مهد کودک دارن به کار رنگ آمیزی بچه های کلاس نوپا نگاه می کنن. بابا دنبال برگه صدرا می گرده. صدرا یه برگه رو نشون می ده و می گه: این نقاشی صبا گودرزیه (دقت می کنه که گودرزی رو درست هجی کنه).
بین اون همه برگه یک شکل که فقط قرار بوده بچه ها رنگ آمیزیش کنن، یا شانسی گفتی که این برگه مال کیه یا این که موقع کار کنار همدیگه بودید و کارش رو خوب دیدی و یادت مونده. الله اعلم
ازت پرسیدم، صدرا تو با صبا دوستی؟ گفتی: بابا (یه لحظه مکث) من دوست آنوشا ام.
بالاخره رنگ آمیزی خودت رو هم پیدا کردم. نسبت به بچه های دیگه تعریفی نداشت. باید روی نقاشی و کار با رنگ ها بیشتر باهات کار کنیم.
(توضیح: مجموعه آثار نقاشی، رنگ آمیزی و کانسپچوال آرت خلق شده توسط شما در انتهای هر سال تحصیلی مهد کودکی جمع آوری و جهت نگهداری به ما تحویل داده می شه. ما هم به موقعش تقدیم شما می کنیم)


ماجراهای مهد
