صدراصدرا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

مسافر کوچولو

چپ کوک خوان

بعضی روزها خیلی بدجنس می شی و انگار که از دنده چپ بلند شده باشی از صبح تا غروب حرفایی می زنی که من یا مامان رو از کوره به در کنی.    (یکی از روزهای سه سال و چهار ماهگی، به نقل از مامان) صدرا: مامان تو که تو دلت افتخارت بزرگ شدن منه،                   من نمی خوام بزرگ شم.   و البته می شه قیافه بدجنس تو رو تصور کرد وقتی که داشتی اینجوری سر به سر مامانت می گذاشتی.    توضیح: در دنیای آواز به جنس صدای زیر، چپ کوک گفته می شود و به خوانندگانی که صداهای زیر دارند، چپ کوک خوان. خدا بیامرز ایرج بسطامی هم یکی از مشهورترین چپ کوک خوان های موسیقی آوازی ایران بود.&nbs...
18 مهر 1391

موخفقیت

صدرا و بابا در میانه گپی در مورد فواید تحصیل و درس و مدرسه و این هم اظهار نظر شما:   صدرا: بابا من می خوام درس بخوم، موخفق بشم. (خیلی تلاش کردی که کلمه موفق رو درست بگی ولی آخرش اینجوری گفتی)   بابا: خیلی خوبه که تو می خوای موفق بشی پسرم.   نوشته شده توسط بابای صدرا ...
18 مهر 1391

پليس: شغل مورد علاقه كودكان

صدرا جون، شغلها رو بر اساس نوع كاري كه انجام ميگيره ميشناسه، مثلاً به فروشنده ميگه: فروش كار- آشپز: آشپزكار ديشب به من ميگه: مامان من نمي خوام دكتر كار بشم.  مامان من مي خوام اگه بزرگ شدم ، راننده ماشين پليس بشم تا راننده هايي كه با سرعت مي رن جريمه كنم.      الهي من فداي پسر  قانونمندم بشم.
4 مهر 1391

مرغ عشق

چند روز پيش خاله ناهيد(دوست مامان) دو تا مرغ عشق خيلي زيبا به صدرا هديه داد كه يكيشون آبي و ديگري سبزه. صدراجون مرغ عشق هاش رو خيلي دوست داره و بخاطر اونها حتي بهتر غذا مي خوره و رفتارهاش بهتر شده، هر روز باهاشون حرف مي زنه و كلي قربون صدقشون ميره. لازم بذكره كه صدرا قبل از اينكه ما پرنده ها رو بخونمون بياريم به خاله ناهيدش تلفني مي گفت: خاله اگه ميخواي بهم پرنده بدي ، مرغ عشق  نده - جوجه عشق بده، من جوجه هارو بيشتر دوست دارم.
27 شهريور 1391

صدرا

زمان: شهریور نود و یک، عصر، وقت برگشتن از مهد مکان: تهران، حیاط خونه عکاس: مامان جون سن: سه سال و سه ماه ...
27 شهريور 1391

فولاد

(آخر شب، صحبت دو نفری صدرا و بابا) صدرا: بابا می شه فولاد با بستنی بخری که خیلی خوشمزه س. صدرا (انگار که خودش متوجه شده باشه که کلمه رو درست نمی گه یا شاید هم از نگاه و قیافه متعجب من  متوجه شده باشه): بابا به اون کرم های دراز سفید که تو بستنیه چی می گن؟ بابا:  بابا: فالوده   صدرا: آره. بستنی با فولاده بخر بخوریم. بابا:  ...
23 شهريور 1391

شهريور، ماه مسافرت

صدرا جون اوايل شهريور  بمناسبت تعطيلات عيد فطر، يه هفته خونه مامان ناهيد و بابا بزرگ خوش گذروند و بعد از سه روز تهران موندن، پنج روز ديگه خونه مادرجون و آقا جون خوش بود. براي همين هم حسابي هوايي شده و هر شب از ما ميپرسه: مامان فردا تعطيليم؟ من مهد نميرم ها.! اما  يه مساله اي در مورد مهمونيها و مسافرتها وجود داره و اونم اينه كه: يا بايد فردي رو از خانواده ميزبان با خودمون بخونه بياريم ( معصومه، نوه خاله بابا - زهرا خواهر زاده مامان) و يا اسباب بازي بچه هاي ميزبان رو (توپ و پ... امير).  يعني يه چيزي تو مايه هاي گلاب نادر: همه ميخوريم هم ميبريم.
20 شهريور 1391