صدراصدرا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

مسافر کوچولو

پيش بيني هوا

امروز 18 مهرماه 91 ديروز موقع برگشتن از مهد كودك، برگهاي زرد پائيزي نظر صدرا جون رو خيلي جلب كرده بود. صدرا جون: مامان الان پائيزه و  امروز برگ درختها ريخته ، فردا برف مياد ماماني: نه مامان پائيز بيشتر بارون مياد، زمستون برف مياد صدرا جون: خب باشه، فردا بارون بياد، پس فردا برف . جالبه علي رغم اينكه از اول پائيز هوا همچنان گرم بوده و باروني هم نباريده، الان  باد شديد مي وزه و احتمالاً بارون بياد دل نگرون برف فردام  
19 مهر 1391

چپ کوک خوان

بعضی روزها خیلی بدجنس می شی و انگار که از دنده چپ بلند شده باشی از صبح تا غروب حرفایی می زنی که من یا مامان رو از کوره به در کنی.    (یکی از روزهای سه سال و چهار ماهگی، به نقل از مامان) صدرا: مامان تو که تو دلت افتخارت بزرگ شدن منه،                   من نمی خوام بزرگ شم.   و البته می شه قیافه بدجنس تو رو تصور کرد وقتی که داشتی اینجوری سر به سر مامانت می گذاشتی.    توضیح: در دنیای آواز به جنس صدای زیر، چپ کوک گفته می شود و به خوانندگانی که صداهای زیر دارند، چپ کوک خوان. خدا بیامرز ایرج بسطامی هم یکی از مشهورترین چپ کوک خوان های موسیقی آوازی ایران بود.&nbs...
18 مهر 1391

موخفقیت

صدرا و بابا در میانه گپی در مورد فواید تحصیل و درس و مدرسه و این هم اظهار نظر شما:   صدرا: بابا من می خوام درس بخوم، موخفق بشم. (خیلی تلاش کردی که کلمه موفق رو درست بگی ولی آخرش اینجوری گفتی)   بابا: خیلی خوبه که تو می خوای موفق بشی پسرم.   نوشته شده توسط بابای صدرا ...
18 مهر 1391

پليس: شغل مورد علاقه كودكان

صدرا جون، شغلها رو بر اساس نوع كاري كه انجام ميگيره ميشناسه، مثلاً به فروشنده ميگه: فروش كار- آشپز: آشپزكار ديشب به من ميگه: مامان من نمي خوام دكتر كار بشم.  مامان من مي خوام اگه بزرگ شدم ، راننده ماشين پليس بشم تا راننده هايي كه با سرعت مي رن جريمه كنم.      الهي من فداي پسر  قانونمندم بشم.
4 مهر 1391

مرغ عشق

چند روز پيش خاله ناهيد(دوست مامان) دو تا مرغ عشق خيلي زيبا به صدرا هديه داد كه يكيشون آبي و ديگري سبزه. صدراجون مرغ عشق هاش رو خيلي دوست داره و بخاطر اونها حتي بهتر غذا مي خوره و رفتارهاش بهتر شده، هر روز باهاشون حرف مي زنه و كلي قربون صدقشون ميره. لازم بذكره كه صدرا قبل از اينكه ما پرنده ها رو بخونمون بياريم به خاله ناهيدش تلفني مي گفت: خاله اگه ميخواي بهم پرنده بدي ، مرغ عشق  نده - جوجه عشق بده، من جوجه هارو بيشتر دوست دارم.
27 شهريور 1391

صدرا

زمان: شهریور نود و یک، عصر، وقت برگشتن از مهد مکان: تهران، حیاط خونه عکاس: مامان جون سن: سه سال و سه ماه ...
27 شهريور 1391

فولاد

(آخر شب، صحبت دو نفری صدرا و بابا) صدرا: بابا می شه فولاد با بستنی بخری که خیلی خوشمزه س. صدرا (انگار که خودش متوجه شده باشه که کلمه رو درست نمی گه یا شاید هم از نگاه و قیافه متعجب من  متوجه شده باشه): بابا به اون کرم های دراز سفید که تو بستنیه چی می گن؟ بابا:  بابا: فالوده   صدرا: آره. بستنی با فولاده بخر بخوریم. بابا:  ...
23 شهريور 1391

شهريور، ماه مسافرت

صدرا جون اوايل شهريور  بمناسبت تعطيلات عيد فطر، يه هفته خونه مامان ناهيد و بابا بزرگ خوش گذروند و بعد از سه روز تهران موندن، پنج روز ديگه خونه مادرجون و آقا جون خوش بود. براي همين هم حسابي هوايي شده و هر شب از ما ميپرسه: مامان فردا تعطيليم؟ من مهد نميرم ها.! اما  يه مساله اي در مورد مهمونيها و مسافرتها وجود داره و اونم اينه كه: يا بايد فردي رو از خانواده ميزبان با خودمون بخونه بياريم ( معصومه، نوه خاله بابا - زهرا خواهر زاده مامان) و يا اسباب بازي بچه هاي ميزبان رو (توپ و پ... امير).  يعني يه چيزي تو مايه هاي گلاب نادر: همه ميخوريم هم ميبريم.
20 شهريور 1391

يه دوست كوچولو

صدرا جون عادت داره دوستها و همكارهاي مامان رو خاله و دوستهاي بابا رو عمو صدا ميزنه. يكي از همكارهاي مامان بزعم صدرا ، خاله فرحناز كه يه پسر دو ساله بنام "ماهان" داره، ولي خوب خاله فرحناز تازگيها مامان يه دختر كوچولوي ناز بنام "باران" شده كه مطمئنم ديدنش براي صدرا بسيار جالب خواهد بود. صدارجون، بابا جون و مامان تولد اين نازگل كوچولو رو به خانواده ايشون تبريك ميگه و اميدواريم صدرا، ماهان و باران دوستان خوبي براي هم باشند.
20 شهريور 1391

ژاكت لباسي براي تمام فصلها

صدرا جون تحت تاثير اخبار زلزله آذربايجان، مثل يه پس لرزه توي كمدش لرزونده بود و هر انچه توي كمد بود ريخته بود بيرون. از جمله لباسهاي زمستونيش رو و از توي اونها علاقه زيادي رو به پوشيدن يه ژاكت كه دو سايزي هم بزرگتر بود نشون داد . صبح فردا اصرار زيادي داشت كه ژاكت رو بپوشه و بره به مهد ( روز 22 مرداد) اما با مذاكرات طولاني نتيجه اين شد كه فقط اونو همراه خودش ببره ولي نپوشه . بعد از ظهر كه براي آوردن صدرا از مهد رفته بودم مربيان مهد با لبخند و تعجب از من استقبال كردند . تعجب اونها از پوشيدن ژاكت تو گرماي 40درجه توسط صدراخان بود. صدرا مربي ها رو مجبور كرده بود ژاكت رو تنش كنند.  ساعت 3 كه من آقا رو مثل تربچه قرمز و مثل م...
24 مرداد 1391