صدراصدرا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

مسافر کوچولو

سوار بر قطار

امسال برای ما سال جالب و پر از اتفاقات جدیده،  خانواده ما از اول امسال سوار بر قطاره : فروردین ماه،  صدرا جون به مهد جدید (ثمره) رفت-تیرماه به خونه جدید رفتیم و مامان هم به تازگی به محل کار جدید منتقل شده. ایستگاههای بعدی قطار کجاست مشخص نیست، فقط امیدواریم مسیر راه پیش رو به قشنگی مسیر پشت سر و حتی بهتر باشه.                                                         &...
6 مرداد 1391

surprise

صدرا جون از زماني كه مهد كودك جديد ميره از نظر زبان و رياضي رشد خيلي خوبي داشته، مثلا ديروز موقع بيرون رفتن بابا جون از در خونه ميگه: by. see you later tomorrow و ما خوشحاليم كه كاربرد مطالبي رو كه ياد گرفته رو ميدونه. -يا مثلا ميگه مامان ميدونستي كه اگر مربع رو بكشيم چي ميشه:مستطيل                                          اگر دايره رو بكشيم چي ميشه: بيضي              &...
25 خرداد 1391

ذوق

سلام پسر عزيزم ، تصميم دارم از امروز منم برات بنويسم .براي همين هم خيلي خوشحالم   مامان جون خیلی دوست داره گلم
23 خرداد 1391

سه ساله

پنج شنبه 18 خرداد 91 سه ساله شدی و یکی دو روزی هست که وارد چهار سالگی شدی. یه جشن کوچولو با حضور خانواده خاله مریم برگزار کردیم و شما امسال شمع تولدت رو با مهارت کامل فوت کردی و این کار اونقدر به تو ما مزه داد که به درخواست  بینندگان چندبار تکرار شد. کیک تولدت رو هم خودت تحت مراقبت های ویژه بردیدی و ما برات دست زدیم و تولدت مبارک رو خوندیم. تولدت میارک پسرم به زودی چند تا عکس از تولدت می گذارم تو وبلاگ تا دوستات بادیدن کیک تولدت دهنشون آب بیفته ...
21 خرداد 1391

سید

اگه سری کارتون های عصر یخبندان رو دیده باشید، حتما دیدید که سید چجوری می خوابه! خوابیدن تو شباهت کمی به خوابیدن سید روی سنگ و شاخه درخت نداره. تقریباً هر وقت می خوای بخوابی بعد از این که چند بار تو جات قلت زدی، می ری روی بالش رو به شکم می خوابی و همونطور خواب می بره. به نظر می رسه از این که دست و پات از روی بالش آویزون باشه خوشت می آد. ...
20 خرداد 1391

Expo

به نظر شما منظور هنرمند از خلق این اثر مفهومی چه بوده است؟ به بهترین نظر عکسی از هنرمند با امضای خودشان تقدیم می شود. ...
22 ارديبهشت 1391

Son is sun!

(پنج شنبه بیست و یک اردیبهشت نود و یک، صدرا از مهد برگشته خونه) صدرا: بابا!! مامان می شه Mother ،  تو می شی Father بابا: آفرین صدرا. اینا رو تو مهد یاد گرفتی؟ صدرا: نه خودم یاد گرفتم. بابا (برای تست سطح زبان آموزی مهد): من می شم Father ، مامان می شه Mother . تو چی می شی؟ صدرا: نمی دونم. بابا: تو می شی Son صدرا: نه! سان می شه خورشید.   بابا بعد از 10 شماره تعجب،  ضربه ناک داون رو می پذیره و این گفتگو تموم می شه.   (همزمانی این رویداد با تلاش مذبوحانه من برای نوشتن مقاله­هایی به زبان انگلیسی یادآوری می کنه که چند وقت دیگه این فسقلی ممکنه حرفای مهمش رو با هم س...
22 ارديبهشت 1391

قصه های جدید

ممکنه با دیدن عنوان این مطلب یاد قصه های مجید هوشنگ مردای کرمانی بیفتید، ولی مجید باید پیش صدرای ما لنگ بندازه!ر   (شب، وقت خواب) صدرا: بابا امشب یه قصه ی جدید بگو! بابا: جدید؟؟؟؟؟؟ آخه من که تا الان تمام قصه های کلاسیک و مدرن رو با روایت های مختلف برات گفتم و گاهی هم از خودم قصه ساختم از کجا برات قصه جدید بیارم بگم.   (یه شب دیگه، وقت خواب) صدرا: بابا یه قصه بگو توش گاو، خر، خروس و سگ و گربه و موش و صد تا جوجه داشته باشه!!!! بابا:  صد تا جوجه؟؟؟ من از کجا این همه نقش بیارم  بدم به این صد تا جوجه توی قصه؟؟؟؟؟ ...
17 ارديبهشت 1391

بابابازی

خاله بازی مفهومی جا افتاده در بازی دختر بچه هاست. راستش تا حالا فکر نکرده بودم که پسرا در این ارتباط چه بازی ویژه ای دارند. چند روزی هست که وقت بازی می آی پیش من و می گی: بابا! بیا بازی کنیم. من باباتم و تو هم پسرمی. بعد دستم و رو می گیری و می بری سمت خونه خودت (بین اسباب بازی هات و این هم بعضی از جمله هات: بیا پسرم بریم مهمونی خونه من. پسرم بیا برات سفره هفت سین چیدم.   بخش جالبش هم اینه که وقتی توی نقشت فرو می ری اون رو به این راحتی ها فراموش نمی کنی. مثلا یک بار بهت بگم پسرم، زود یادآوری می کنی که تو پسر من هستی و من باباتم. ...
13 ارديبهشت 1391

هویج

صدرا از بازی های عروسکی که من بعضی وقتها براش انجام می دم خوشش می آد. البته من با اون عروسک های انگشتی یا با خود صدرا بازی می کنم و یا این که یک نمایش فی البداهه بین دو تا عروسک انگشتی راه می اندازم. و حالا بازخورد این بازی: صدرا (در حالی که عروسک انگشتی خرگوش دستشه): بابا! تو هویجی من می خوام بخورمت! ...
25 فروردين 1391