صدراصدرا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

مسافر کوچولو

Son is sun!

(پنج شنبه بیست و یک اردیبهشت نود و یک، صدرا از مهد برگشته خونه) صدرا: بابا!! مامان می شه Mother ،  تو می شی Father بابا: آفرین صدرا. اینا رو تو مهد یاد گرفتی؟ صدرا: نه خودم یاد گرفتم. بابا (برای تست سطح زبان آموزی مهد): من می شم Father ، مامان می شه Mother . تو چی می شی؟ صدرا: نمی دونم. بابا: تو می شی Son صدرا: نه! سان می شه خورشید.   بابا بعد از 10 شماره تعجب،  ضربه ناک داون رو می پذیره و این گفتگو تموم می شه.   (همزمانی این رویداد با تلاش مذبوحانه من برای نوشتن مقاله­هایی به زبان انگلیسی یادآوری می کنه که چند وقت دیگه این فسقلی ممکنه حرفای مهمش رو با هم س...
22 ارديبهشت 1391

قصه های جدید

ممکنه با دیدن عنوان این مطلب یاد قصه های مجید هوشنگ مردای کرمانی بیفتید، ولی مجید باید پیش صدرای ما لنگ بندازه!ر   (شب، وقت خواب) صدرا: بابا امشب یه قصه ی جدید بگو! بابا: جدید؟؟؟؟؟؟ آخه من که تا الان تمام قصه های کلاسیک و مدرن رو با روایت های مختلف برات گفتم و گاهی هم از خودم قصه ساختم از کجا برات قصه جدید بیارم بگم.   (یه شب دیگه، وقت خواب) صدرا: بابا یه قصه بگو توش گاو، خر، خروس و سگ و گربه و موش و صد تا جوجه داشته باشه!!!! بابا:  صد تا جوجه؟؟؟ من از کجا این همه نقش بیارم  بدم به این صد تا جوجه توی قصه؟؟؟؟؟ ...
17 ارديبهشت 1391

بابابازی

خاله بازی مفهومی جا افتاده در بازی دختر بچه هاست. راستش تا حالا فکر نکرده بودم که پسرا در این ارتباط چه بازی ویژه ای دارند. چند روزی هست که وقت بازی می آی پیش من و می گی: بابا! بیا بازی کنیم. من باباتم و تو هم پسرمی. بعد دستم و رو می گیری و می بری سمت خونه خودت (بین اسباب بازی هات و این هم بعضی از جمله هات: بیا پسرم بریم مهمونی خونه من. پسرم بیا برات سفره هفت سین چیدم.   بخش جالبش هم اینه که وقتی توی نقشت فرو می ری اون رو به این راحتی ها فراموش نمی کنی. مثلا یک بار بهت بگم پسرم، زود یادآوری می کنی که تو پسر من هستی و من باباتم. ...
13 ارديبهشت 1391

هویج

صدرا از بازی های عروسکی که من بعضی وقتها براش انجام می دم خوشش می آد. البته من با اون عروسک های انگشتی یا با خود صدرا بازی می کنم و یا این که یک نمایش فی البداهه بین دو تا عروسک انگشتی راه می اندازم. و حالا بازخورد این بازی: صدرا (در حالی که عروسک انگشتی خرگوش دستشه): بابا! تو هویجی من می خوام بخورمت! ...
25 فروردين 1391

مهد جدید

بنابر دلایلی تصمیم به تغییر محل مهد کودک شما گرفته شد. بنابراین از روز 19 فروردین سال 91 شما در مهد کودکی در نزدیکی خونه ثبت نام شدید. تا الان هم که یک هفته است تشریف می بردید اونجا بازخورد منفی مشاهده نشده الحمدلله.
25 فروردين 1391

دو سال و هشت ماهگی

1- سال نو مبارک. (ما ثابت کردیم که می شه 25 فروردین هم سال جدید رو تبریک گفت ) 2- حالا که اونقدر سرم شلوغه که نمی تونم چیزی برات بنویسم گفتم یکی از آخرین عکسات رو بذارم تا کسایی که میان اینجا از تو بی خبر نباشن عزیزم. ...
25 فروردين 1391

در مطب

توی مطب منتظریم تا نوبت ما بشه. مطب شلوغه و حوصله شما سر رفته. مامان برای سرگرم شدنت کتاب روی میز سالن انتظار مطب رو بر می داره تا برات بخونه. کتاب یکی از کتاب های مذهبی چاپ سال 62!!!!!!!!!!!!!!! (و من موندم که توی مطب شلوغی مثل این چرا نه روزنامه هست و نه هیچ کتاب یا مجله مرتبط با کار پزشکی یا سرگرم کننده دیگر. فقط همین کتاب بود با دو تا کتاب اول مربوط به آدرس مطب ها و مراکز درمانی) مامان شروع می کنه: - یه آقایی بود به اسم امام حسین........ صدرا: فامیلش چی بود؟؟؟؟؟ من و مامان: ...
21 اسفند 1390

سخت ترین کار دنیا

این یه واقعیتِ که خانه تکانی کار مورد علاقه من نبوده و نیست. ولی این مساله ربطی به این واقعیت که یه وقتایی خانه تکانی لازمه نمی تونه داشته باشه   واقعا کار سختیه که همه زندگی رو بتکونی و دوباره بچینی. همه این سختیا یه طرف این که تو هم بخوای توی این خونه تکانی به ما کمک کنی یه طرف. بابا منم سطل می خوام. مامان منم دستمال می خوام. مامان شیشه شور رو به بده من می خوام شیشه پاک کنم بابا کتابای منو جمع نکن، خودم جمع می کنم.   و بدتر از همه بابا چارپایه رو بده من! و سر این یکی از اصلاً کوتاه نمی آی. از شانس بد هم، همه کارهای مهم خانه تکانی نیاز به چارپایه داره!!! همیشه فکر می کردم کاری سخت تر از خونه تکانی نیست. ...
21 اسفند 1390

دستور زبان

یکی از دشوارترین بخش های دروس عربی و انگلیسی برای من در دوران مدرسه صرف افعال برای زمان های مختلف بود. البته این مشکل در مورد زبان عربی دو چندان بود. چون برای ضمایر مختلف هم فعل صرف می شد. از دست عربی که خلاص شدیم ولی بالاخره یه تکونی به خودم دادم در انگلیسی. صرف افعال در زبان فارسی برام زیاد سخت نبود. ولی کلاً از درس دستور زبان خوشم نمی اومد.  هنوز هم دستور زبان در کله پزی رو بیشتر ترجیح می دم     چند روز پیش ، عصر، خونه خاله مریم مامان: صدرا، امروز تو مهد دستشویی رفتی؟ صدرا: نمی دونم. فکر کنم رفته باشم!   و من هنوز دارم فکر می کنم این فعلی که صرف شد از نظر دستوری مربوط به چه زمانی می شه؟   ...
21 دی 1390